High potential
Part II:
آیوی، با شنیدن صدای خشدار مردانه، به سمتش برگشت و ران رو دید. مردی با قد بلند، کت و شلواری بنفش با خط های ریز نقرهای، موهای کوتاه بنفش رنگ، چشم های مشتاق و تتوی خاص روی گلو. همه چیز این مرد به آیوی فقط یه چیز رو نشون میداد؛ این مرد کسی بود که نامه رو فرستاده. کسی که توانایی استخراج اطلاعات آیوی رو داشت و درمورد هوشش فهمیده بود.
آیوی_ آقای هایتانی.
ران تعجب نکرد. حالت صورتش تغییر نکرد و با همون لبخندش، دستش رو به سمت آیوی برد.
ران_ همونطور که شایعات میگن خیلی باهوشید.
آیوی دست ران رو گرفت و ران خودش رو معرفی کرد.
ران_ ران هایتانی هستم. یکی از کارکنان رده بالای این شرکت. از آشنایی باهاتون خوشبختم، خانم پرایس!
آیوی چیزی نگفت و فقط سرش رو آروم تکون داد. ران آروم دست آیوی رو ول کرد و دست هاش رو پشت کمرش برد.
ران_ همونطور که میدونید، برای یه پرونده ازتون خواستم که به اینجا بیاید. فکر نمیکنم برای آدمی به باهوشی شما کار سختی باشه!
ران با همون لبخندش، به آیوی خیره بود. آیوی متوجه شده بود که اگر لب های ران لبخند دارن، نگاهش با تمرکز بالایی بهش خیره شده بود. انگار منتظر بود آیوی دست از پا خطا کنه تا همهچیز تموم بشه. انگار داشت توی وجودش رو میخوند.
آیوی_... موضوع... پرونده چیه؟
ران چند لحظه سکوت کرد. نگاهش تیزتر شده بود و آیوی حس خوبی نداشت؛ اما، برای برگشتن خیلی دیر شده بود. حالا که آیوی اینجا بود، باید تا آخر میرفت.
ران به در بزرگ آخر راهرو اشاره کرد و آیوی به در نگاه کرد.
ران_ بفرمایید!
آیوی مکث کرد. یعنی پشت اون در شیک، چی منتظرشه؟ ران حرکت کرد و آیوی کنارش راه افتاد. صدای بوت های آیوی و کفش های رسمی ران، توی فضا پیچید و با صدای ضربان قلب آیوی یکی شد. هرچه بیشتر به در نزدیک میشدن، صدا بلندتر میشد، تا اینکه با صدای ران، آیوی به خودش اومد.
ران_ رئیس من دوست داره قبل از پروندهی اصلی، شما رو امتحان کنه. توی این اتاق، یه دزدی صحنهسازی شده رخ داده که برای سنجیدن توانایی های شما کافیه! نگران چیزی نباشید! فقط با آرامش به دوروبرتون نگاه کنید و مثل همیشه، نکته هایی رو متوجه بشید که آدم های عادی یا حتی حرفهای متوجه نمیشن!
ران جلوی در ایستاد و با همون لبخند به آیوی نگاه کرد.
ران_ یادتون نره... هرچیزی امکان داره سرنخ باشه!
–––––––––––––
پایان پارت دوم🍸
آیوی، با شنیدن صدای خشدار مردانه، به سمتش برگشت و ران رو دید. مردی با قد بلند، کت و شلواری بنفش با خط های ریز نقرهای، موهای کوتاه بنفش رنگ، چشم های مشتاق و تتوی خاص روی گلو. همه چیز این مرد به آیوی فقط یه چیز رو نشون میداد؛ این مرد کسی بود که نامه رو فرستاده. کسی که توانایی استخراج اطلاعات آیوی رو داشت و درمورد هوشش فهمیده بود.
آیوی_ آقای هایتانی.
ران تعجب نکرد. حالت صورتش تغییر نکرد و با همون لبخندش، دستش رو به سمت آیوی برد.
ران_ همونطور که شایعات میگن خیلی باهوشید.
آیوی دست ران رو گرفت و ران خودش رو معرفی کرد.
ران_ ران هایتانی هستم. یکی از کارکنان رده بالای این شرکت. از آشنایی باهاتون خوشبختم، خانم پرایس!
آیوی چیزی نگفت و فقط سرش رو آروم تکون داد. ران آروم دست آیوی رو ول کرد و دست هاش رو پشت کمرش برد.
ران_ همونطور که میدونید، برای یه پرونده ازتون خواستم که به اینجا بیاید. فکر نمیکنم برای آدمی به باهوشی شما کار سختی باشه!
ران با همون لبخندش، به آیوی خیره بود. آیوی متوجه شده بود که اگر لب های ران لبخند دارن، نگاهش با تمرکز بالایی بهش خیره شده بود. انگار منتظر بود آیوی دست از پا خطا کنه تا همهچیز تموم بشه. انگار داشت توی وجودش رو میخوند.
آیوی_... موضوع... پرونده چیه؟
ران چند لحظه سکوت کرد. نگاهش تیزتر شده بود و آیوی حس خوبی نداشت؛ اما، برای برگشتن خیلی دیر شده بود. حالا که آیوی اینجا بود، باید تا آخر میرفت.
ران به در بزرگ آخر راهرو اشاره کرد و آیوی به در نگاه کرد.
ران_ بفرمایید!
آیوی مکث کرد. یعنی پشت اون در شیک، چی منتظرشه؟ ران حرکت کرد و آیوی کنارش راه افتاد. صدای بوت های آیوی و کفش های رسمی ران، توی فضا پیچید و با صدای ضربان قلب آیوی یکی شد. هرچه بیشتر به در نزدیک میشدن، صدا بلندتر میشد، تا اینکه با صدای ران، آیوی به خودش اومد.
ران_ رئیس من دوست داره قبل از پروندهی اصلی، شما رو امتحان کنه. توی این اتاق، یه دزدی صحنهسازی شده رخ داده که برای سنجیدن توانایی های شما کافیه! نگران چیزی نباشید! فقط با آرامش به دوروبرتون نگاه کنید و مثل همیشه، نکته هایی رو متوجه بشید که آدم های عادی یا حتی حرفهای متوجه نمیشن!
ران جلوی در ایستاد و با همون لبخند به آیوی نگاه کرد.
ران_ یادتون نره... هرچیزی امکان داره سرنخ باشه!
–––––––––––––
پایان پارت دوم🍸
- ۱۰۶
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط